خرید بک لینک
دیشـب با مسترلاو قرار بود بریم بیرون. ولی از وقتی اومد حالش بد بود و سرشو گرفته بود و تو خودش مچاله شده بود و یه کلمه هم به من جواب نمیداد که چشه منــم ترسیـده بودم عاغااا زودی رفتم براش داروخونه قرص گرفتم و یه بطری آب معدنی و دادم بش قرص خورد و یکمی بهتر شد کلاً صندلی رو خوابونده بود و فک کنم یه چرت هم زد! منم ماشینو کنار زده بودم دستمو گرفت گذاشت رو سینش. بعد میگه برو یه جای خلوت ـتر. میگم خو د

برچسب: نمیشه, نویسنده: کامیار رفیعی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 6:36

دیشب دقیقن قبل از اینکه برم پیش مسترلاو با محمدرضا سوار ماشین شدیم که برم یه روغن بخرم برای مژه هام که پرپشت تر بشه. آقـا ما اومـدیم میانبـر بزنیم از یه خیابون دیگه رفتیم که یهـــو محمدرضا گفت عههههههه. خودشهههههه! گفتم چی خودشههه که دیدم بعله ماشین باباس! خواسیم براش بوق بزنم و عرض ادبی کنیم! ولی یهـو محمد گفت وایسا بینم! یه زن جلو نشسه! دقــت کردم دیدم عاغا راس میگــــه!!!و از همونجا بود که کارآ

برچسب: کارآگاه, نویسنده: کامیار رفیعی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 6:36

یکی از خصوصیات بارز من اینه که میــرم میگردم ببینم چی مد شده بعد همونو نمیخـــرم ! یک عدد فراری از مد میباشم از این شلوار جینــآ که روش مهره های سفید دوختن ! عوووق ! انگار زگیل زده ! از این دمپایی های کفـــشی ! خیلی دوس داشتم بگیـرم چون هر کفشی میگیرم پشت پامو میزنه داغون میکنه و اینـآ کاملاً مناسب منه ! ولی مشکلش اینه که مــــــُده کفش اسپــرتآی قرمزززز ! خیلییییی عووووق ! عینک ــآی آینه ای ی

برچسب: نویسنده: کامیار رفیعی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 6:36

چه ربطی داره به خودکشی؟؟!!!
حالا چرا نهنـــگ آبی؟! چرا سمنـدر ِ قرمز نه؟؟

تاريخ شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶سـاعت 15:12 نويسنده الـــــی زـآ| |


برچسب: خودکشی؟؟, نویسنده: کامیار رفیعی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 6:36

تو فرودگاه تایلند وقتی ـکه میخاسیم برگردیم کلییییی عطــر تست کردیم. اعتراف میکنم تا اونجایی که میتونسم نذاشتــم هیچ عطری از دستـم قِــسـر در بره ! روی بدنم دیگه جایی نبود برای تست کردن ! کاغذاشـو مینداختم هرجایی از کیفم که بتونم یه طوری که بوهاش با هم مخلـوط نشـه. وقتــی برگشتــیم بعد از مدت ـــها تمام ِ عطـرـآ بوشون پر کشیـد بجز یکیش که بوی گل میداد. شاید باورتون نشـه ولی ماه ها کیف کوچولوی من ک

برچسب: خاطره,انگیز, نویسنده: کامیار رفیعی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 6:36

وقــتی بابا میگـه قرصـی که میخورم دبـی 400 و خورده ای بوده درحالیکه اینجا صدتومن میخـره ! بعـد بگین روحانی کاری نکـــرده

تاريخ شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶سـاعت 15:39 نويسنده الـــــی زـآ| |

برچسب: نویسنده: کامیار رفیعی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 6:36

یه سری ها هم هستن تو پیج دانشگاه که وقــتی دانشجویان جدیدالورود بـه پیج وارد میشـن میـرن توو فالوورا میگـردن و اونآیی که اخیــراً پیج رو فالو کردن و دختـر هم میباشن پیـدا میکنن و سپس دایرکت میدن میگن ترم چندی؟! که مخشـونو بزنن ! ینــی آدم اینقـــــــــــدر نابــــود؟؟؟؟

تاريخ شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶سـاعت 20:19 نويسنده الـــــی زـآ| |

برچسب: واقعن, نویسنده: کامیار رفیعی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 6:36

عصر که مهسا زنگ زد گفت بریم خونه ی آمنه اینا داشتم زبان میخوندم و بشـدت حوصلم سر رفته بود! اولــش اصن حسـش نبود که پاشم برم ولی با خودم گفتم خاک بر سرت! این چه تابستونیه که درس کردی برا خودت؟! یا داری فیلم میبینی یا کتاب میخونی یا زبان تمرین میکنی؟! یکــم برو بیرون تو اجتماع باش افسرده شدی بدبخخخت! با یادآوری ِ اینکه "مگه تو فردا امتحان نداری؟؟؟" بهش گفتم که میام. مهسا فردا امتحان داره اونوقت الآن

برچسب: عبدالنبی, نویسنده: کامیار رفیعی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:07

پخخخخخخ. شــروع شهریوررر مـآه تبـــریک !!! حالا میـدونم شهریور ماه هیچ دخلـــی به من نداره ! ولی خـب ! از شروع های دوباره خوشم میاد ! این شـروع های دوباره رو با عهـد و پیمان با خودم شـروع میکنم و خودمو وادار میکنـم بهـــتــر باشم ! بیشتـر مطالعه کنم. بیشتر یاد بگیرم. بیشتـر معاشرت کنم. بیشتر خوش بگذرونم و ... در همین راستـا امروز صبح خروس خون بیدار شـدم و خودمـو مجبور کـردم به اینکه برم دانشگاه

برچسب: شهریور, نویسنده: کامیار رفیعی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:07

صفحه بندی